تبلیغات
فروشگاه اینترنتی اول مارکت - مطالب چهره ها
فروشگاه اینترنتی اول مارکت
رضایت شما مشتریان افتخار ماست
آپلود عکس

مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 28 فروردین 1398

برترین ها - افسانه نوغانی: سلام و عرض ادب خدمت یکایک عزیزان و همراهان برترین ها، امیدوارم اوقاتتون بخیر و خوشی باشه انشاالله. بابت همراهی همیشگیتون خوشحالیم و امیدواریم این همراهی ادامه دار باشه.

! Hi

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 خنده‌ی شیرین سام پسر کوچولوی حامد غفاری مجری و گوینده تلویزیون.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 آقا نقی معمولی، ۴۳ سالگیتون مبارک.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 تولد شما هم مبارک، فکرشو میکردی همزاد آقای تنابنده باشی؟

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 یه عده هم مثل احسان خواجه امیری تا الان تو تعطیلات نوروز گیر کردن؛ شواهد نشون میده کار بعدی یک سال دیگه میاد بیرون.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 لطفا اگه شایعاتی هم میبینین پخش نکنین، توی این موقعیت خستگی کمک رسان‌ها رو دو برابر نکنین.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 افتخار می‌کنیم که جای جای کشورمون آثار هنری و تاریخی بسیار زیبایی وجود داره که بعضا شهرت جهانی هم دارن، جهرم و غار سنگ اشکن یکی از این جاذبه هاست.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 رابعه جان ما هنوز فکرمون مشغول اینه که بین این همه بازیگرِ رفته و خواهان برگشت، چطو به تو گیر ندادن که اومدی؟

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


این ماسماسک ادیت عکس رو قرار نیست تا درجه آخر بکشین، واسه خودتون میگم؛ دو روز دیگه میگن فلانی سلفی میگیره کاریکاتور تحویل میده.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 خاطره بازی مرجانه گلچین از روزگاری که دختر رو از مدل سبزی پاک کردنش میگرفتن نه حجم پلاستیک استفاده شده در بدنش.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 سجاد افشاریان در کنار دوستِ جانی اش یا دوست جونی اش.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


این بچه های خوشگل جنوب؛ گلاره عباسی همچنان در چابهار.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 لوکیشن فعلی خانم قاضیانی؛ نوفل لوشاتو در پاریس.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 نوید محمدزاده و برادر زاده اش، یکی از اونیکی ناصرخاکزاد تر!

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 گفتیم بی انصافیه اگه تبریک نگیم به تنها بوکسور زن کشورمون که در همین رشته مقام کسب کرده؛ صدف خادم عزیز همیشه بجنگی و بدرخشی.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 پتو، انتخاب اول چهره‌ها در خارج برای پوشش سر.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 اینجور که میگی آقای فروتن، ما الان ۱۰ هیچ از بقیه کشورا از لحاظ پختگی و رشد جلوییم.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 بعضی بچه ها رو آدم دوست داره تافت بزنه بهشون همینجور بمونن.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 حفظ عکس‌های قدیمی و مرور خاطرات بهمون نشون میده که قدر عزیزانمون رو بدونیم که شاید فردا دیگه نباشن بینمون.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 اشکالی نداره آقای هادی، فیلم‌های +۱۸ دیگه‌ای هم هست که جای خالی فیلم شما رو پر میکنه.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 گلخونه راه انداختی آقای استخری.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 عکسی که این روز‌ها از پرویز پرستویی عزیز در صفحات اجتماعی دست به دست شد هیچ ارتباطی به اتفاقات اخیر و کمک به سیل زدگان نداره؛ توضیحات رو بهتره از زبان خودشون بخونین.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 هومن سیدی همیشه خوشگذران :))

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 لبخند محمد علی کشاورز در آستانه نهمین دهه زندگی اش؛ تنش سلامت.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 یادمون باشه هر وقت تولد خانم امیرجلالی بود با عکسی از چشمای بسته شون تبریک بگیم بهشون.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 پشت صحنه نهنگ آبی؛ مجید مظفری، مصطفی زمانی و ساعد سهیلی.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 حرکت قابل تحسین کامبیز دیرباز با کمپین جدیدی که برای کمک به افراد جویای کار و جویای نیروی کار در صفحه شخصی اش راه انداخته؛ امیدواریم ادامه دار باشه این موضوع.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 کامران نجف زاده و یکی از چند صد سوژه‌ای که مختص خودشه.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 یه قاب پر و پیمون از بازیگران «بی حسی موضعی» یکی از آثار حاضر در سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر؛ با ایفای نقش باران کوثری، حبیب رضایی، حسن معجونی، پارسا پیروزفر و سهیل مستجابیان.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 مرتضی پور علی گنجی به همراه خانواده در بابل.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 عوامل «تگزاس ۲» که گفته شد به احتمال زیاد به جای «رحمان ۱۴۰۰» اکران خواهد شد.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 از چهره حمید لولایی مشخصه بدجوری گیر کرده، یه لیوان آب هم نمیتونه بخوره.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 هر زمان فهمیدینش ما رو هم روشن کنین.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 سلفی با نو میک آپِ بهنوش بختیاری و دختری لر.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 اون شنبه‌ای که بین دو تعطیلی گیر کرده، همون رو دوست داریم.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


 فعلا محو نگاهِ عاشقانه نوید و مانی باشین تا سری بعد که مجددا در خدمت باشیم.

چهره‌ها در شبکه‌های اجتماعی؛ جمعه بازار عاشقی!


آرامش جزء جدانشدنی زندگیتون باشه انشاالله.

یا علی




طبقه بندی: چهره ها، 
برچسب ها: سلبریتی، بازیگران، پرویز پرستویی، هدیه تهرانی، ایرانی، افسانه نوغانی،
ارسال توسط غریب دور ازدیار

یکی از کشو‌های مربوط به «آرشیو گاه‌شماری» مورنین؛ این آرشیو بیشترِ فضای محل زندگی او را پر کرده است، مکانی که شبیه به انباری است.

مورنین یک بار ابراز پشیمانی کرده از این که اجازه نداده بود «ناشران محترم همۀ نوشته‌هایم را به صورت مقاله چاپ کنند». برای او نویسنده همیشه در متن حضور دارد؛ بنابراین برای پژوهشگرِ با پشتکاری که موضوع رساله‌اش درباره آثار مورنین است، دیدن مورنین و محل زندگی‌اش مسلماً ارزش هرمنوتیکی قابل توجهی خواهد داشت. زندگی مورنین، داستان‌های او، و محل زندگی‌اش به‌طور انکارناپذیری در هم تنیده‌اند: زیبایی و انزوای مناطق ایالت ویکتوریا، دریایی آرام از علفزاران زردرنگ که یادآور تصویر مراتع در کتاب‌های درسی است. از این رو ملاقات او در گوروک هم مانند سفری علمی است و هم خوانشی دقیق از آثار او محسوب می‌شود.

چند هفته بعد از اینکه سفرم به گوروک ترتیب داده شد و پیش از اینکه عازم استرالیا شوم، یکی از ناشران آمریکاییِ آثار مورنین به من گفت: چرا برای جرالد یک پیامک نمیفرستی؟ (بعد از اینکه مورنین به گوروک نقل مکان کرد، پسرانش اصرار کردند که او یکی از استراتژی‌های دیرین خود که در سخنرانی نیوکاسل به آن اشاره کرده بود را زیر پا بگذارد و یک تلفن همراه بخرد). مورنین نگران بود، چون هیچ خبری از من نشده بود. من به اشتباه گمان کرده بودم که او دوست ندارد خبرنگاری، مگر در واقع ضروری مزاحمش بشود. اما پنج دقیقه بعد از اینکه یک معرفی اجمالی از خودم برایش فرستادم، در پیامی بلند بالا پاسخ داد: «خیلی خوشحالم که پیامی از طرف شما دریافت کردم. به شما قول چیز‌های زیادی می‌دهم. در برخی محافل مرا آدمی کناره‌گیر و منزوی می‌شناسند، تنها به خاطر این که در جشنواره‌های ادبی شرکت نمی‌کنم و از صحبت کردن با روشنفکران قلابی [..]که اکثر نویسنده‌ها با آن‌ها حرف می‌زنند طفره می‌روم. اما من با چیزی که آن‌ها می‌گویند خیلی فرق دارم و نظر دیگران برایم اهمیتی ندارد، در برخورد با آدم‌های بی‌تکلف و خالص مثل همین پیرمرد‌هایی که هر هفته با هم گلف بازی می‌کنیم، خوش‌رو و خودمانی‌ام». بعد از فرستادن چند سؤال درباره زمان‌بندی برنامه، او مکالمه را این‌طور تمام کرد «باز هم می‌گویم، قول می‌دهم مصاحبه‌ای داشته باشیم که شبیه هیچ کدام از مصاحبه‌هایی که تا به حال انجام داده‌ای نباشد».

در یکی از داستان‌های مورد علاقه ام از مورنین، «زهر گران‌بها» ۳ که در سال ۱۹۸۵منتشر شد، راوی نویسنده‌ای جویای نام است، و نگران این که مبادا الکلی شود. با ناراحتی در یک مغازۀ کتاب دست دوم فروشی پرسه می‌زند و دفترچه‌ای با عنوان «۱۹۰۰-۱۹۴۰... نویسندگانی که ناعادلانه گمنام ماندند» را در دست دارد و نگران میراث خودش است، البته کمی زودهنگام، چرا که هنوز چیزی چاپ نکرده است. پیرنگ به همین منوال پیش می‌رود، تا اینکه شخصیت اصلی صحنه‌ای از آینده‌ای دور را تجسم می‌کند: سال ۲۰۲۰ (داستان در سال ۱۹۸۰ اتفاق می‌افتد). در ذهنش مردی را می‌بیند که روبه‌روی دیواری از قفسه‌های کتاب ایستاده و به جلد پشت آخرین نسخۀ باقی‌مانده از رمانی چشم دوخته که ۴۰ سال پیش نوشته شده است. این مرد کتاب را خوانده است، اما تلاش می‌کند از متن آن چیزی به خاطر بیاورد، هر چیزی، جمله‌ای، تصویری (این کار از تمرین‌های مورد علاقۀ مورنین واقعی است). در ادامه، در پنج صفحۀ عجیب، راوی از موضوع اصلی منحرف می‌شود و مغز انسان را همچون یک صومعۀ کارتوزیان تصور می‌کند که در آن راهبه‌ها وظیفۀ نگهداری از خاطرات را بر عهده دارند. سرانجام به خوانندۀ تصورشده در آینده باز می‌گردد که هیچ چیز از کتاب را به یاد نیاورده است، کتابی که در واقع اثرِ خودِ راوی است: «مرد دوباره جام خود را پر کرد و به مزه‌مزه کردن زهر گران‌بهای قرن بیست‌ویکمی ادامه داد. او به اهمیت فراموشی‌اش پی نبرد، اما من آن را درک کردم. می‌دانم که دیگر هیچ‌کس هیچ چیز از نوشته‌های من به خاطر نمی‌آورد».

با اینکه تنها کمتر از دو سال به دیستوپیای تصورشدۀ مورنین باقی مانده، خوشبختانه نشست گوروک هنگامی برگزار شد که موج به تأخیر افتادۀ علاقمندی به آثار او شکل گرفته بود. در ایالات متحده امریکا، سابقۀ انتشار آثار مورنین به‌قدری ناچیز است که می‌شود آن را نادیده گرفت؛ تا اینکه یک انتشارات کوچک، رمان مزرعۀ جو۴ او را در سال ۲۰۱۱ منتشر کرد. این ماه، انتشارات فرار، استراوس و جیرو۵ مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه مورنین با عنوان سیستم استریم۶ و یک رمان تازه از او با عنوان مناطق مرزی را به چاپ خواهد رساند.

پیچیدگی دسته‌بندی آثار مورنین مشخص می‌کند که چرا او حتی در میان کتاب‌خوان‌ها، نویسندۀ شناخته‌شده‌ای نیست. پس آیا هنرمندی حاشیه‌ای است؟ یا یک استاد سبک پست‌مدرن است؟ یا هردو؟ یا هیچ‌کدام؟ درست است که مورنین برای پروست احترام زیادی قائل است، اما کاخ‌های تودرتو و استادانۀ حافظۀ او، جنس خاص خودشان را دارند. مورنین در جمله‌بندی هایش به دقتِ دستوریِ سفت و سختی قائل است، و تکرار را چنان به کار می‌گیرد که به وردگویی شبیه می‌شود (مثل ترجیحش برای تکرار اسم‌ها به جای استفاده از ضمیر)؛ سبکی هیپنوتیزم‌کننده با طنزی خشک، یا دست کم آگاه به شیوه‌هایی که طنزش می‌تواند سرگرم‌کننده باشد. در سال ۱۹۹۰ مجلۀ لندن ریویو آو بوکس نامۀ عجیب‌وغریبی از مورنین چاپ کرد: «سردبیران عزیز، فرانک کرمود جمله‌ای از توماس پینچن نقل می‌کند که به گفتۀ او جمله‌ای بسیار طولانی است (لندن ریویو آو بوکس، ۸ فوریه، ۱۹۹۰). قطعه‌ای که در ادامه نقل می‌شود، یک جمله نیست، بلکه شامل قطعه‌ای ۶۶ کلمه‌ای است که پس از آن یک ویرگول می‌آید و سپس سلسله عبارت‌هایی که نه بخشی از جملۀ قبلی‌اند و نه به‌خودی خود یک جمله محسوب می‌شوند».

مورنین زمانی خودش را «نویسنده‌ای تکنیکی» توصیف کرد و منظورش از تکنیکی را این طور توضیح داد: من در بازنمایی «تصاویر ذهنی‌ام که تنها دستمایه‌های من هستند» با سخت‌گیری و دقت همۀ تلاش خود را روی کاغذ سفید به کار می‌بندم. او اغلب از داستان‌های خود با عنوان گزارش یاد می‌کند. به نظر من او بیشتر شبیه کارآگاهی است که در مقابل تابلویی پر از سرنخ‌ها و مدرک‌ها قدم می‌زند. آثار داستانی مورنین معمولاً روند مشابهی دارند؛ به این صورت که اغلب گِرد یک تصویر که نصفه و نیمه به یاد آمده شکل می‌گیرند، تصویری به سادگی رنگ لباس یک سوارکار مسابقه، درحالی که به مسیر مسابقه‌ای پرشور در بندیگو، شهری در ایالت ویکتوریا نگاه می‌اندازد. به دنبال این تصویر خاطراتِ دیگر می‌آیند: حکایت‌ها، ماجرا‌های شخصی، قصه‌های کوتاه خنده‌دار یا غم‌انگیز به صورت داستان در داستان. همۀ این‌ها ممکن است پرت و پراکنده به نظر برسند، تا اینکه وسواس روش‌مند مورنین در بازجویی از خودش آشکار شود. او در دوردست‌ترین خاطراتش به دنبال سرنخ‌ها، معانی پنهان، و جزئیاتی می‌گردد که ممکن است از قلم افتاده باشند. گمراهی‌ها از موضوع اصلی، خود تبدیل به موضوع اصلی می‌شوند و در پایان، از آنچه در کارگاه‌های داستان‌نویسی یاد می‌دهند خبری نیست؛ درعوض در لحظه‌ای هیجان‌انگیز، وقتی که دایره‌ها و فلش‌ها عکس‌های روی دیوار اتاق نشیمن را به هم متصل می‌کنند، شبکه‌ای از پیوند‌ها ایجاد می‌شود که پیش از این دیده نشده بودند.

برای تازه‌کار‌ها بهترین نقطۀ شروع برای خواندن آثار مورنین، کتاب جامع سیستم استریم است. برخی از داستان‌های این کتاب فرم‌های قابل تشخیص‌تری دارند، برای نمونه، در داستان «معاملۀ زمین» ۷، کل تاریخ استعمار استرالیا به یک حکایتِ کوتاهِ بورخسی دربارۀ امیال و خواسته‌ها تبدیل می‌شود. اکثر داستان‌های دیگر این مجموعه، راویانی خودآگاه دارند که مشتاقانه توجه خواننده را به متن جلب می‌کنند (داستان «پسر آبی» ۸ این‌گونه شروع می‌َشود: «چند هفته پیش، شخصی که دارد این داستان را می‌نویسد، داستان دیگری از خودش را برای جمعی از افراد خواند»). همچنین این داستان‌ها را می‌توان به‌صورت خاطراتی تکه‌پاره و اکسپرسیونیستی در ابعاد کوچک خواند. در «آب‌های مخملی» ۹ موضوع، عشقی شکست‌خورده است. در یکی از بامزه‌ترین بخش‌های این داستان، راویِ مورنین‌مانندِ خجالتی، برای اینکه دختر مورد علاقه‌اش را تحت تأثیر قرار دهد، درباره فیلمی هنری که در تعطیلات آخر هفته تماشا کرده صحبت می‌کند. متأسفانه این فیلم، «چشمۀ باکره» ۱۰ اینگمار برگمان است، و کار به‌جایی می‌کشد که او جزئیات صحنه‌های تجاوز فیلم را برای دختر شرح می‌دهد. داستان «رعیت‌ها دیگر نمی‌آیند» ۱۱ ادای احترامی است به رابطۀ پیچیده راوی با عموی جوانش. در تکه‌ای دوست‌داشتنی از تصویرپردازی آغاز داستان، عموی جوان حشره‌ای را در یک لیوان گیر می‌اندازد و آن را به سمت تار عنکبوت پرتاب می‌کند «و سپس دست به کمر می‌ایستد و تماشا می‌کند». کمی بعد، راوی نوجوان قدم‌زدن هایش با عمو در زمین خانوادگی را به‌یاد می‌آورد، جایی که:

مهم‌ترین اتفاق بعدازظهر، نشستنِ او در کنار من بالای تپه بود، راهنمای بازی‌های روزنامه دی اِیج را که تاکرده و در جیبش گذاشته بود بیرون می‌آورد، از میان اسب‌ها اسم یکی را نشان می‌کرد، سپس با رادیو ور می‌رفت تا زمانی که بشود صدای گزارشگر را از میان خش‌خش امواج رادیو و وزوز حشره‌ها در علفزار شنید، از بیش از صد مایل دورتر از اسبی که عمویم در بحبوحۀ پایان بازی مرا متوجهش کرده بود.

کوتزی در مجموعۀ مقالات اخیرش در قدردانی بلندبالایی، «جمله‌های حساب‌شدۀ» مورنین را ستوده و او را در زمرۀ نسل آخر نویسندگان استرالیایی‌ای جای داده است که در دورانی به پختگی رسیدند که این کشور «هنوز مستعمرۀ فرهنگی انگلستان بود، کشوری سرکوب‌شده با نگاهی سخت‌گیرانه و بدگمان به خارجی‌ها». استرالیایی‌بودنِ مورنین مشخصاً در رمان دشت‌ها آشکار می‌شود، کتابی که بسیاری آن را شاهکار نویسنده دانسته‌اند. مورنین در این رمان، هنرمندی را در شهری مرزی و اسرارآمیز به تصویر می‌کشد که میان مالکان ثروتمند به‌دنبال یک حامی است و در آرزوی ساخت فیلم از اسرار غیرقابل فیلم‌برداریِ دشت‌هایی به‌سر می‌برد که نام کتاب از آن گرفته شده است. دنیایی که مورنین توصیف می‌کند کشوری خیالی است، جایی که میان هنرمندان مکتب‌های رقیب (هورایزونیت‌ها و هرمن ها) جدالی در جریان است. مناطق ساحلی محبوبیت خود را از دست داده‌اند، در حالی که مناطق وسیع و ناخوشایند درون شهری و دور از ساحل که به‌طور آزاردهنده‌ای تیره و تار شده‌اند، به محل سکونت ثروتمندان تبدیل شده است؛ جایی که مالکان در زمین‌های اعیانی خود «به حال ساحل‌نشینان فقیری دل می‌سوزانند تمام روز از خانه‌های ساحلی دلمرده‌شان به بی‌آب و علف‌ترین بیابان‌ها خیره می‌شوند»، و «با بهت‌زدگی به‌خاطر کمبود زمین» ابراز ناراحتی می‌کنند.


جرالد مورنین بیرون از سازمان محلی کانون مردان، در خیابان اصلی گوروک، ویکتوریا، جنوب شرقی استرالیا. مورگان مگی. نیویورک‌تایمز.

سالوسینزکی، استاد سابق ادبیات انگلیسی است و در سال ۱۹۹۳ رساله‌ای درباره مورنین با همکاری انتشارات دانشگاه آکسفورد به چاپ رسانده است. وقتی با او صحبت می‌کردم، به داستان «زهر گران‌بها» اشاره کرد که در کتاب سیستم استریم هم گنجانده شده، و خاطر نشان کرد که عنوان این داستان، عبارتی است که میلتون برای توصیف پول به‌کار برده است، چیزی که «به آن احتیاج داریم تا چیز‌هایی که می‌خواهیم را به‌دست بیاوریم». سالوسینزکی ادامه داد «به گمانم برای جرالد، نوشتن نوعی زهر گران‌بها است. باری است که به دوش می‌کشد و آزارش می‌دهد، ناچار است مثل یک وظیفه، روابط بین تصاویری که در ذهن دارد را کندوکاو کند؛ و همیشه هم می‌گوید که وظیفه‌اش را به انجام رسانده است. البته درست است، چون وقتی از زبان دریدایی استفاده می‌کنیم همیشه ضمیمه یا افزوده‌ای وجود دارد، همیشه چیزی ناگفته باقی مانده است».

اولین روزی که در گوروک بودم، مورنین به من آدرس داد تا در کانون مردان، واقع در ساختمانی که سابقاً بانک بوده است، به دنبالش بروم. یک توضیح گذرا برای خوانندگان غیراسترالیایی: کانون مردان، کارگاه‌های جمعی‌ای هستند که اعضای آن کار‌هایی از قبیل تعمیر قفسه یا دوچرخه انجام می‌دهند، درواقع بخشی از برنامۀ ملی سلامت عمومی در استرالیا برای جلوگیری از افسردگی در میان مردان بازنشسته است. مورنین مهارت‌های به‌دردبخوری برای کانون نداشت، اما یک هفته بعد از اینکه به گوروک نقل مکان کرد، مدیر مرکز خدمات محلی از او دعوت کرد تا به این کارگاه بپیوندد. او حالا در آشپزخانه کار می‌کند، توالت را نظافت می‌کند و صندوق‌دار است.

مورنین که داشت از پشت پردۀ چیتیِ ویترین به خیابان نگاه می‌کرد، برای استقبال از من بیرون آمد. یک پیراهن شطرنجی پوشیده بود و آن را داخل شلوار کتانی خاکی‌اش زده بود، و پوست شل و سرخگون گلف‌باز میانسال مشتاقی را داشت. سرطان پروستاتش با موفقیت درمان شده بود، اما خواب آرام و بی‌وقفه را از او گرفته بود. با این حال سرحال و پرانرژی بود. گفت: «بدن سازگار می‌شود، مثل سربازی که در سنگر است». کانون به‌طور رسمی باز نبود، اما او مرا از میان میز‌های کار خاک‌گرفته که رویشان پر از ابزار بود به سمت سالنی ساده هدایت کرد. در آنجا کتری را روی اجاق گذاشت و یک جعبه قهوۀ فوری باز کرد. گفت که سلامتی‌اش بهبود یافته و احساس می‌کند «سرشار از خوش‌بینی است»، نه فقط درباره بهبود سلامتش: «سابقۀ چاپ آثار من پر از تغییرات ناگهانی. بالا و پایین‌ها، سردرگمی‌ها و اشتباهات است، و حالا آخر عمری، انگار همه‌چیز تقریباً دارد درست می‌شود».

سپس پاکتی بیرون آورد که در آن تعدادی سؤال ابتدایی نوشته بود تا از من بپرسد. سؤال‌ها این‌ها بودند: «آیا علاقه‌ای به گلف دارید؟»، «آیا به مسابقات اسب‌دوانی علاقه دارید؟»، «پیشنهادتان برای ناهار چیست؟»، و جواب‌های من (نه، کم‌وبیش، هر چه شما بگویید) به نظر او را راضی کرده بود. مورنین در حالی که روی صندلی لم داده بود گفت «شاید احساس کنی زیادی تحت سازماندهی قرار گرفته‌ای، اما من همیشه کارهایم را این‌طوری انجام می‌دهم». در تابلوی اعلانات پشت سرش، عکسی زده شده بود که در آن مردی در یک میخانه از لیوانی به بزرگی یک سطل زباله آبجو می‌خورد و زیر عکس نوشته شده بود «یه لیوان بیشتر نمی‌خورم».

مورنین در سال ۲۰۰۹ پس از مرگ کاترین همسرش، که ۴۳ سال با هم زندگی کرده بودند، به گوروک نقل مکان کرد. پسر بزرگشان جایلز، که مورنین مکرراً او را یک تارک دنیا توصیف می‌کند، سال‌ها زودتر به گوروک آمده بود و این شهر را از روی نقشه به‌خاطر خانه‌های ارزانش انتخاب کرده بود. این دیار برای مورنین همیشه جذاب بود، و نخستین باری که به دیدن جایلز آمد، هنگامی که با ماشین از کنار قبرستان شهر گذشت، احساسی به او دست داد که بعد‌ها این‌چنین درباره‌اش نوشت: «آرام و بی‌هیچ کلامی، همانطور که آدم چیز‌ها را در خیالاتش درک می‌کند»: اینجا همان جایی است که خاکستر من به خاکش خواهد پیوست.

مورنین به من گفت «فکر کنم احتمالاً متوجه شده‌ای که من عقل سلیم دارم، اما چیز‌هایی که می‌گویم و باور دارم، چیز‌هایی است که دیوانه‌ها باور دارند». «من به یک خدای شخصی اعتقاد ندارم، اما به بقای روح ایمان دارم، و اشارات و احساساتی را دریافتی می‌کنم». کاترین هیچ تمایلی به ترک خانه‌شان در حومۀ ملبورن نداشت، اما وقتی پزشکان به او اطلاع دادند که به سرطان ریه مبتلاست، برگشت و به مورنین گفت «حالا می‌توانی بروی و در گوروک زندگی کنی». کمتر از یک سال بعد، او را در قبرستان شهر به خاک سپردند. مورنین گفت «بعد از آن به اینجا آمدم تا با پسرِ تارک دنیایم زندگی کنم». او ادامه داد «ادیبانی که کتاب‌های مرا ستایش می‌کنند، به نظرشان اینکه من باید در چنین جایی زندگی کنم عجیب و ناهماهنگ است. اما من با نویسنده‌ها زیاد قاطی نمی‌شوم، حرف زیادی برای گفتن نداریم. به نظرم بیشترشان پرادعا و متظاهرند؛ بنابراین از نظر خودم طبیعی‌ترین چیز در دنیا این است که در این دوره از زندگی‌ام اینجا زندگی کنم».

مورنین و پسرش در خیابانی مسکونی که چند بلوک از کانون مردان فاصله دارد زندگی می‌کردند. کوچه‌ای خاکی که دو طرفش با ورقه‌های فلزی حصار شده به ورودی پشتی خانه می‌رسید. جای زهوار دررفته‌ای بود. در کنار انباریِ ساخته‌شده از ورقه‌های فلزی، پنج مخزن برای ذخیرۀ آب باران قرار داشت -آب شهر قابل شرب نیست- و در حیاط سیمانی که با دیوار سنگی ناهموار احاطه شده بود تنها یک چوب رخت‌آویز خمیده گذاشته بودند. مورنین در استودیویی پشت خانۀ اصلی زندگی می‌کرد. هر دو ساختمان از بلوک‌های ماسه‌سنگ‌ِ سفید ساخته شده بودند. سنگ‌ها از معدنی در همان نزدیکی استخراج شده و به سکونت‌گاه مورنین حس و حال نوعی پناهگاه زیرزمینی را داده بودند.

توضیحِ اینکه کیفیت‌های مشترک بین اتاق مورنین و هر مفهوم شناخته‌شده‌ای از فضای زندگی تا چه حد کم بود، کار دشواری است. نشانه‌های ناچیزی از فضای زندگی وجود داشت: سینک ظرف‌شویی و یک یخچال کوچک، یک حمام نقلی و میز چوبی بچه‌مدرسه‌ای‌ها رو به یک دیوار خالی در کنج اتاق، جایی که مورنین می‌نویسد. بخش عمدۀ اتاق با آرشیو‌های مورنین پر شده بود: بیش از دوازده قفسه پرونده، سه تا از دیوار‌های اتاق را پر کرده بود، قفسه‌هایی حاوی هزاران صفحه مجله، نامه، یادداشت سخنرانی‌ها و کاغذپاره‌هایی مربوط به همۀ مراحل زندگی او. یک ردیف کمد فلزی دیگر در وسط اتاق، فضا را به دو بخش تقسیم می‌کرد، مخلوطی از سازمان‌مندی سفت و سخت و تنگناهراسی، انگار که شخص غاصبی بخش متروکی از یک کتابخانۀ پژوهشی را تصرف کرده باشد. تخت خوابی در اتاق نبود. مورنین یک تخت خواب تاشو در حمامش نگه می‌داشت. یک تشکچۀ کهنه به همراه تعدادی پتو روی کمد نگهداری می‌شدند و چیزی شبیه طاق ایجاد کرده بودند.

مورنین جمع‌آوری این آرشیو را از ۵۰سال پیش آغاز کرد، هم برای آیندگان و هم برای ارضای حس نظم وسواس‌گونه‌اش. او در رابطه با محتوای آرشیوش دستورات دقیقی تنظیم کرده است، اینکه تا قبل از مرگ خودش و خواهر و برادرانش نباید در دسترس عموم قرار بگیرند. (او در حال حاظر یک برادر دارد که کشیش کاتولیک است، و یک خواهر؛ برادر دیگرش که ناتوانی ذهنی مادرزاد داشت، و مرتباً در بیمارستان بستری می‌َشد در سال ۱۹۸۵ از دنیا رفت). باوجوداین، مورنین کشوی قفسه‌ها را برای من باز کرد تا ببینم درونشان چیست. آرشیوِ گاه‌شماری او پر بود از پوشه‌هایی که هر کدام، یک دوره از زندگی او را پوشش می‌دادند و چنین عنوان‌هایی داشتند: «پیشنهاد یک بیوۀ پولدار را رد کردم»، «با یکی از دانشجویان گستاخم جر و بحث کردم»، «دو زن مرا آزردند»، «به این نتیجه رسیدم که بیشتر کتاب‌ها مزخرف‌اند»، «کلک‌زدن! عاشق این کارم!» و «پیتر کری بالاخره پیدایش شد». آرشیو او همچنین شامل موارد زیر بود: چندین پیشنویس از ۱۳ کتابش؛ نامه‌هایی که به عنوان تحفه‌هایی از زمان حال برای پژوهشگر مورنین در آینده نوشته، او را زن جوانی تصور کرده و در نامه‌ها او را «Fc» خطاب کرده بود، دو حرف اول «future creature» (موجودی در آینده)؛ یک دفترچه حاوی ۲۰هزار کلمه نوشته با عنوان «پروندۀ شرمساری‌هایم»؛ یک گزارش ۴۰هزار کلمه‌ای از اتفاقات معجزه‌آسا و توضیح‌ناپذیر زندگی‌اش؛ شرحی ۷۵هزار کلمه‌ای از روابط‌اش با همه کسانی که در طول زندگی‌اش با آن‌ها ارتباط عاطفی داشته یا مورد توجه‌اش بوده‌اند.

او به صندلی مسافرتی بازشده در جلوی میز اشاره کرد و گفت «بفرما بنشین». وقتی نشستم صندلی به‌طرز خنده‌آوری به پایین فرو رفت. در آن جاگیر شدم در حالی که جزئیات ذهن مورنین در کمد‌هایی از دو طرفم مثل دیواره‌های یک دره قد برافراشته بودند. سپس مورنین فهرستی از موضوعاتی که می‌خواست درباره‌شان صحبت کند بیرون آورد. به‌زودی متوجه شدم که فهرست طوری تنظیم شده که ما در مسیری پادساعت‌گرد دور اتاق حرکت کنیم و در نقاط مختلف برای صحبت درباره چیز‌های مهم بایستیم. یکی از اولین چیز‌هایی که به آن اشاره کرد پوستری بود که در آن رنگ لباس همه قهرمان‌های جام سوارکاری ملبورن از زمان گشایشش در سال ۱۸۶۱ تا سال ۲۰۰۸ نشان داده شده بود. این پوستر بخشی از تمرین‌های تقویت حافظۀ روزانۀ مورنین بود و خودش آن را با مناسک دینی، یا مناجات‌های ساعت‌به‌ساعت کشیش‌های کاتولیک برابر می‌دانست.

از پوستر که گذشتیم او در حالی که دستانش را پشت سرش گره کرده بود به من گفت یک سال را انتخاب کنم. من ۱۹۷۰ را انتخاب کردم. مورنین گفت «هزار و نهصد و هفتاد، اسب بغداد نوُت، لباس سبز زمردی با آستین و کلاه سفید راه‌راه». او گفت دوشنبه‌ها کل لیست را به ترتیب از بر می‌خواند و سه‌شنبه‌ها از آخر به اول شروع می‌کند. روز‌های دیگر به روش‌هایی که من دقیقاً متوجهشان نشدم به‌صورت پراکنده به سراغ پوستر می‌رود. بعد از آن همین کار را با ۵۰ ایالت آمریکا می‌کند و سپس متونی به زبان مجارستانی می‌خواند، زبانی که در ۵۶سالگی فراگرفته است. او دسته‌ای فلش کارت به من نشان داد. سمت انگلیسی کارتی که برداشتم نوشته شده بود: «غرق در اشتیاق شد».

از لحظه‌ای که مورنین را در کانون مردان ملاقات کردم شروع به صحبت کرد. همچنان به حرف زدن ادامه می‌داد، مگر در چند موقعیت استثنا، تا ۱۲ساعت بعد که من به هتلم رفتم که اتاقی بود در بالای یک میخانه در نزدیکی ناتیموک. او در تلاشی بی‌حاصل برای همگام‌شدن با سرعت افکارش، تندتند صحبت می‌کرد، دائماً حرف خودش را با حرف‌های زیر لبی قطع می‌کرد. نقل قولی از نمایشنامه‌نویس نمادگرا آلفرد جری یا داستان سرزنش‌باری از بداقبالی‌اش در برابر زن‌ها را تعریف می‌کرد، و یا از تحلیل چاپ‌شده در مجله پابلیشرز ویکلی در اواسط دهۀ ۸۰ گلایه می‌کرد. با خوش‌اخلاقی می‌پذیرفت که من تک‌گویی‌هایش را قطع کنم و از اینکه بحث انحرافی جدیدی شکل بگیرد خوشنود می‌شد. وقتی می‌خواست به توالت برود، عذرخواهی می‌کرد، در را می‌بست و با صدای بلند به صحبت کردن ادامه می‌داد.

شیوۀ صحبت‌کردن مورنین مرا به یاد مایکل کِین، یا دست کم به یاد گانگستر‌های شرق لندنی می‌انداخت که کین زمانی نقش آن‌ها را بازی می‌کرد، با این‌که لهجۀ آن‌ها هیچ شباهتی به هم ندارد. صدایش گرفته و تودماغی بود و زمختی صدای خروس را داشت، و جمله‌هایش (در کاربرد روزمره، نه در ادبیات) مکرراً از دانشوریِ استادانه به زبانی عامیانه و کوچه‌بازاری تغییر جهت می‌دادند. آدم خسیسی را می‌شناخت که او را «ذلیلِ پول، و (..)» توصیف می‌کرد، دختری را در جوانی‌اش می‌شناخت که به بی‌بندوباری شهره بود و او را «هرزۀ شرور» می‌نامید. دربارۀ ریموند کاروِر می‌گفت: «او را ملاقات کردم، یک بار به استرالیا آمد. دومین کلمه‌ای که به من گفت (..) بود. با خود گفتم تو برای نوشتن چیز‌هایی که نوشته‌ای زیادی احمقی».

به نقشه‌ای از ایالت ویکتوریا رسیدیم. خانوادۀ مورنین پیش از تولد ۲۰سالگی او دوازده بار جابه‌جا شدند. در گریز از بدهی‌هایی که پدرش در شرط‌بندی مسابقات اسب‌دوانی به بار می‌آورد، در ملبورن بزرگ و اطرافش مکان سکونتشان را تغییر می‌دادند. یکی از دوستان جرالد، از پدرش رینالد به عنوان آدمی «به‌دردنخور» یاد کرد. مورنین روی نقشه خلیج مورنین را نشانم داد، نقطه‌ای در ساحل جنوبی ویکتوریا که گفته می‌شود به نام پدربزرگ مورنین نام‌گذاری شده است که یک تولیدکنندۀ لبنیات بوده است: «یک پیرمرد نچسبِ (..) ۱۲. اسمش تام بود. هیچ‌کس از او خوشش نمی‌آمد، به‌جز پدرم، که به دلایلی او را می‌ستود. من ازش بیزار بودم». مورنین با اینکه در بچگی زمان زیادی را آنجا سپری کرده بود، اما هیچ‌وقت شناکردن را یاد نگرفته بود. گفت «می‌ترسم آب برود توی چشمم، به همین خاطر است که دوش حمام هم ندارم». (توضیح می‌دهد که پای روشویی می‌ایستد و خودش را می‌شوید). ادامه می‌دهد «آنجا بود که از دریا متنفر شدم، و یاد گرفتم نگاهم را به سمت خشکی و دشت‌ها بدوزم».

در ۱۸ سالگی وارد مدرسۀ علوم دینی شد. تنها سه ماه آنجا دوام آورد و در اوایل ۲۰ سالگی ایمانش را از دست داد. جذابیت، بیشتر از خدا، برایش مفهوم آرمانی یک زندگی نویسندگی رهبانی بود. او کتاب توماس مرتون، راهبۀ آمریکایی را می‌خواند و به زندگیِ بسیار منظم او غبطه می‌خورد. در نوجوانی خیال شاعرشدن در سر داشت، تا حدودی به این خاطر که فکر می‌کرد نثرنویسان، صاحب درکی از رفتار‌های انسانی هستند، که به گمانش او از آن بی‌بهره بود. به من گفت «نمی‌دانم آدم‌ها به چه چیز‌هایی فکر می‌کنند. برای من مثل معما هستند». ۱۳ سال کارمند دولت بود، در مدارس ابتدایی تدریس می‌کرد و در یک دفتر دولتی ویراستار بود. در سال ۱۹۶۶در ۲۷ سالگی با کاترین که او هم آموزگار بود ازدواج کرد. آن‌ها در حومۀ قدیمی شمالی شهر ساکن شدند، جایی که کاترین با تصمیم مورنین موافقت کرد. مورنین تصمیم گرفته بود از کار استعفا دهد تا مراقبت از سه پسرشان را برعهده بگیرد، زمانی خالی برای کار روی داستان‌هایش به‌دست آورد و با کمک‌هزینه‌های گاه و بی‌گاه به درآمد خانواده کمک کند.

وقتی کتاب دشت‌ها را منتشر کرد، تدریس نویسندگی خلاق را در جایی شبیهِ کالج‌های منطقه‌ای در استرالیا آغاز کرده بود، اما با وجود موفقیت چشمگیر این رمان، او فاصلۀ نامطمئن خود را از صحنه‌های ادبی حفظ کرد. هنوز هم خیلی‌وقت‌ها روی میز اتویی که در آشپزخانه‌اش قرار گرفته می‌نویسد، چون خانه خانوادگیشان همیشه چنان شلوغ بود که برای نوشتن او فضایی وجود نداشت.

هلن گارنر، رمان‌نویس، در ایمیلی برایم نوشت که مورنین را نخستین بار در یک جشنوارۀ ادبی در ادِلاید در سال ۱۹۸۶ ملاقات کرد. گارنز از جشنواره جایزه‌ای برنده شد و بعد از مراسم اهدای جوایز، مورنین نزد او رفت و به‌آرامی خود را به او معرفی کرد. سپس با آشفتگی از او پرسید که آیا از قبل به او اعلام شده بود که برندۀ جایزه شده است؟ گارنر پاسخ می‌دهد بله. او به‌خاطر می‌آورد که «صورت مورنین کبود شد و غرولندکنان رویش را برگرداند. در آن لحظه نمی‌دانستم چه واکنشی باید نشان بدهم، فکر می‌کردم نمی‌تواند خشمش از نبردن جایزه را پنهان کند. اما خودش را جمع و جور کرد و توضیح داد که هرگز قبلاً به خارج از محل زندگی‌اش یعنی ایالت ویکتوریا سفر نکرده است، از مسافرت بیزار است و هیچ‌وقت دوست نداشته جایی برود. برخلاف همۀ اصول و تمایلات طبیعی‌اش، این همه راه را تا ادلاید (احتمالاً با قطار) آمده بود، فقط به خاطر اینکه فکر می‌کرد کتابش (که به‌گمانم چشم‌انداز با چشم‌انداز۱۳ بود) شانس بسیار خوبی برای برنده شدن دارد.... توضیحات او به‌قدری بی‌ریا، و پریشانی‌اش بابت تسلیم شدن و خلاف میل درونی‌اش عمل کردن به‌قدری واقعی بود که با او احساس صمیمیت کردم، و هنوز هم با آشنایی دورادوری که با او دارم نسبت به او چنین احساسی دارم».

s

ادامه مطلب
طبقه بندی: چهره ها، 
برچسب ها: جرالد مورنین، زندگینامه جرالد مورنین، بیوگرافی جرالد مورنین، نویسندگان مشهور، نویسنده، چهره های مشهور، چهره ها،
ارسال توسط غریب دور ازدیار
(تعداد کل صفحات:9)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
شما کدام نوع از سریالها را می پسندید؟







پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

کسب درآمد | خرید اینترنتی